دوستان عزیز همدرد وهمراه سال هاست همه از همه چیز وهمه کس می نالیم از نبود آزادی برابری وحقوق شهر وندی کار مسکن تورم و....و....همه متفقا میگویند نظام اصلاح شدنی نیست؟ حتی مردم عادی ؟! اما همین مردم عادی که توخیا بان توی کوچه تو اتوبوس توتاکسی با شور وهیجان بد بیراه میگن همین ها وقتی جلو مسئولین میرن یا میبینند شروع بتعریف تمجید وقربان صدقه میکنند !! چرا؟ واقعا چرا؟ بنظرم مردم به اپوزیسیون خارج اعتقادی ندارند اپوزیسیون داخلی هم نداریم ؟! احزاب سیاسی نداریم؟! مطبوعات مستقل وآزاد هم نداریم؟! رسانه آزاد هم نداریم؟! نهادهای مدنی هم شکل نگرفته ؟!دادگستری مستقل که از حقوق مردم دفاع کند نداریم؟! پسچکار باید کرد ؟؟؟؟!!!! اپوزیسیون داخلی درست کنیم اما از پائین به بالا منتظر نظراتان هستم
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:42 توسط قاسم مقیمی
|
دست خدا همراه مردم است این یک شعار نیست ؟ یک واقیتیست که دیده نمیشود ؟ عمل هم نمیشود ؟البته مورد استفاده ابزاری همشه حکومت گران هست و درست هم است. چون مردم به حکومت مشروعیت می بخشند اما چرا ؟کسانی که مدعی عشق ورزیدن بمردم هستند وبرای آزادی وحقوق انسانی رفاه صلح ودوستی و...و...تلاش میکنند نمی توانند به این واقیت تکه کنند ؟!
دست خدا همراه مردم است چه استعاره قشنگ وعمیقی مردم عام آیا در این جمله جنسیت مطرح است ؟ آیا در این جمله دین ومذهب مطرح است؟ سیا ه سفید و زرد و...مطرح است؟ مکان مطرح است؟ آیا ما عامل به آنچه میگویم هستیم ؟ ماعاشق خدمت به مردم هستیم؟ اگر صدیقیم ؟ بامردم همراه شویم و در هر جا که زندگی میکنیم شروع کنیم به خدمت وتاثیر گذاری و ایجاد این باور که باهم مشکلات راحتر برطرف خواهدشد ؟ شما عاشق و مردم معشوق زیرا در ادبیات عالم فداکاری گذشت و... در یک کلام احیاگری شیوه عاشق است تو این سان عاشق هستی؟ اگر آری بیا تا در نقاط مشترکمان برای حفظ وتعالی عشقمان وحدت کنیم؟ چگونه ؟ با صداقت وهمدلی و این قطره ها را بهم پیوند زنیم و... ودست خدا همراه مردم است
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:43 توسط قاسم مقیمی
|
حدود سیزده سالم بود( خانواده پر جمیتی بودیم ومن پسر بزرگ خانواده , شرایط طوری بود که من از سن کودکی کار می کردم ) شرکت مهندسی برق ایران مسیر برق فشارقوی شصت سه هزار کیلوات شمال کشور در دست اجرا داشت وهر روز بعداز اذان صبح یک وانت میآمد وکارگر میبرد ومن هر روز میرفتم ولی بدلیل کوچک بودنم انتخاب نمی شدم یک روز وقتی ماشین ایستاد پریدم سوار شدم و کارگران دیگر نیز سوار شدند مارا به کمپ نزدیک حسن سرا بردند (رودسر) ازهمه روستا های اطراف هر یک از مسئولین کارگران خود را جدا کردند و بردند و من ماندم و شروع به گریه کردم آقای حدود 65 ساله جلو آمد گفت چرا گریه میکنی ؟ گفتم من خانواده ام منتظرند تا کار کنم پول ببرم چرا بمن کار نمدید؟( ایشان که بعدا فهمیدم آقای مهندس میناسیان است مدیر پروژه , روحش شاد) با صدای بلند فریاد زد رمضانی .... چرا این بچه را آوردی (فهمیدم که از شیراز کارگر ماهر و نیمه ماهر آورده اند) رمضانی قسم میخورد که من اصلا اینو ندیدم بنظرم آشنا نمیآد هر چه هم از من می پرسیدند فقط گریه میکردم بالاخره آقای میناسیان به آقای حسن زاده (که مسئول بتون ریزی بوده) گفت اینو با خودت ببر او گفت آخه کارم سنگینه . گفت یه کاریش بکن آقای حسن زاده منو سوار کرد چند جا سر زد و سپس جایی که چندین کامیون شن و ماسه ریخته بود برد گفت با گونی از این ماسه ها بریز و حدود هزار متر آنطرفتر در جعبه ای که بهمین منظور گذاشته بودند بریز . گفتم چشم و متوجه شدم هر دو نفر از کارگران یکی از این جعبه ها داده پر خواهند کرد ...و من حدود ساعت 3 بعداز ظهر جعبه را کاملا پر کرده بودم و استراحت میکردم که آقای حسن زاده آمد گفت چرا نشستی؟ گفتم جعبه را پر کردم با تعجب گفت پر کردی؟ گفتم آری باور نکرد تا آمد خودش دید به سایرین گفت مثل اینکه خیلی سخت نیست؟ غروب وقتی مزد روزانه را پرداخت میکرد به همه کارگران داد ده تومان بمن داد هشت تومان .و من اعتراض کردم گفتم باید بمن بیست تومان بدید مزد روزانه را حتی ده تومان نیز نگرفتم کار به فردا کشید و پس از یک هفته کار در کارگاه منتاژ با حقوق ماهیانه سیصد و شصت تومان شروع کردم اون جا بود فهمیدم حق دادنی نیست ؟! بلکه حق گرفتیست و باید برای گرفتن حق تلاش کرد و گرفت.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:46 توسط قاسم مقیمی
|