نیروی محبت، در اعماق قلبم کاشته می شودومن،آن را دروکرده گندمش را دسته دسته به گرسنگان می بخشم.
روحم به تاک زندگی می بخشد ومن،خوشه هایش را فشرده .شرابش را به تشنگان هدیه می کنم
آسمان،چراغم راازروغن پرمی کندومن،آن را بر آستانه پنجره ام می نهم تا غریبان را در تاریکی راهنماباشد
چنین می کنم چون زندگی ا م باآن هاست ،واگر سر نوشت بخواهد دستانم را بر هم گره بزند ومرا از این کارها باز دارد ، مرگ را آرزو خواهم کرد.
آیابامن همسفر خواهی شد...
من همسفری می خواهم همراه
وهمراهی می خواهم راهوار
سفری ازعشق تاجاودانگی
سفری ازامروز تاهر فردای نارسیده
سفری از خود تا معبود
وسفری از حضیض تااوج انسانیت
پ.ن.از ۹کتاب جبران خلیل جبران
تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد
واسه شكستن يه دل
فقط يه لحظه وقت مي خواد.
اما واسه اينكه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي...
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ،
ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكتروبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري
ميشه ...
میشه....ولی....
اول بوفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو دیده وپر از آتش دل خاک ره او شدم ببادم در داد